همزماني سالگرد صدور فتواي آيت الله خميني در باب سلمان رشدي با چاپ مجدد كاريكاتورهاي پيامبر اسلام در نشريات دانمارك،بار ديگر اين سؤال اساسي را به ذهن متبادر ميسازد كه آيا ميتوان ميان آزادي بيان و توهين به مقدسات ديگران وجه افتراقي يافت؟
سالها پيش «سلمان رشدي» نويسنده هندي الاصل انگليسي به جرم نوشتن رمان «آيات شيطاني» از سوي مسلمانان مورد هجوم قرار گرفت. اين هجوم نه تنها شامل انتقاد و اعتراض گسترده شد كه در مورد خميني،تا حد صدور فتواي مرگ نيز پيش رفت. دو سال پيش نيز چاپ كاريكاتورهايي در روزنامه دانماركي «يولاندز پوستن» و چاپ مجدد آن در بسياري از نشريات اروپايي و غربي،بار ديگر خشم مسلمانان را برانگيخت. البته اينبار ديگر «خميني»اي در كار نبود تا در مقام رهبر سياسي و مذهبي يك كشور بزرگ رسما فتواي قتل دهد اما بنيادگران خشمگين به گونهاي غير رسمي چنين كردند و كاريكاتوريست دانماركي را به قتل تهديد نمودند. سفارتخانههاي دانمارك را مورد هجوم قرار دادند و حتي گاهي نام شيريني دانماركي را نيز تغيير دادند! سرانجام چندي پيش در پي دستگيري عدهاي در كشور دانمارك كه گويا قصد قتل كاريكاتوريستها را داشتهاند چندين نشريه دانماركي بارديگر كاريكاتورها را به چاپ رساندند تا جنجال از نو آغاز شود. اجازه بدهيد مسايل را از دو جنبه گوناگون بررسي كنيم.
نگاه نخست به مساله كاريكاتورها نگاه مسلمانان است. براي تمام مسلمانان،پيامبر اسلام به عنوان خط قرمز و مرز تعدي ناپذير شناخته ميشود. مسلمانان بنا بر اصول پذيرفته شده خويش،پيامبرشان را معصوم (مبرا از هر نوع گناه و اشتباه) دانسته و لذا نه تنها هيچگونه شوخي با وي تحمل نميشود كه حتي هر نوع پژوهش تاريخي در باب وي كه نشاني از انتقاد در آن باشد نيز مورد هجوم قرار ميگيرد. سب نبي (توهين به پيامبر) و يا تمسخر وي و مواردي از اين دست از جمله اموري است كه ميتواند بي چون و چرا حكم به مرگ فرد خاطي دهد. اين امر البته در باب اصول و اعتقادات ديني نيز صادق است.
اما نگاه دوم نگاه غربيان به اين مساله است. عصر عقب راندن كليسا از امور جامعه و سكولاريسم (كه بر خلاف تصور عدهاي پايان نيافته بلكه با قدرت در حال رشد است) هيچ امر مذهبي و مقدسي را نميپذيرد. از نظرگاه سكولار،حقوق شهروندي،دموكراسي،آزادي بيان،حقوق بشر و مواردي از اين دست به مراتب مهمتر از امور قدسي و اعتقادات مذهبي است. از اين رو اگر چه از ديد يك فرد مذهبي هيچكس مجاز نيست به متون كتب مقدس (عهد عتيق،عهد جديد يا قرآن) خرده گيرد اما از ديدگاه سكولار منعي در اين كار نيست.همچنين يك فرد سكولار ميتواند بر خلاف نظر دينداران سنگسار را وحشيانه بخواند، پيامبر اسلام را نقد كند و يا معتقد به عدم عروج عيسي به آسمانها باشد و يا دستورات زنستيزانه اديان را نفي نمايد.
اما دايره آزادي بيان در غرب به همينجا ختم نميگردد كه گاه به مسايلي همچون اهانت و تمسخر نيز ميرسد. سلمان رشدي در رماني نام زنان پيامبر را بر روسپيهاي خيالي خويش ميگذارد و كاريكاتوريست دانماركي چهره پيامبر را در كاريكاتور به هجو ميكشد. در اينجاست كه مساله آزادي بيان با مساله ديگري به نام اهانت به عقايد ديگران گره ميخورد و آزادي بيان نه تنها در نظر مسلمانان كه در ميان خود سكولارهاي غربي منتقداني ميابد. منتقدان بر اين باورند كه آزادي بيان حق عمومي همه افراد جامعه حتي مسلمانان بنيادگراست و اعطاي اين حق به همگان بدين معناست كه كسي حق به سخره گرفتن و اهانت كردن به عقايد ديگران را ندارد. اما مدافعان چه ميگويند؟
رونالد دواركين فيلسوف مشهور آمريكايي در جريان كاريكاتورها از عبارت نويي با عنوان «حق تمسخر» سخن گفت. وي عقيده دارد آزادي بيان را نميتوان از روي گشادهدستي،محدود و يا تابع شرط و شروط كرد. تمسخر نوع خاصي از بيان است كه محتواي آن را نميتوان به شكلي محترمانهتر عرضه نمود و نتيجه ميگيرد :« بنابراين در يك دموكراسي هيچ كس چه قدرتمند و چه فاقد قدرت حق ندارد از گزند اهانت مصون باشد...» وي به همين علت به انتقاد از كشورهايي ميپردازد كه انكار هولوكاست در آنها جرم تلقي شده و پيگرد قانوني دارد. وي البته معتقد است ميتوان افراد را به علت اهانت به دين ديگران مورد نقد قرار داد اما در نهايت اين دين است كه بايد اصول دموكراسي را بپذيرد و نه بر عكس. ( بر گرفته از مقاله رونالد دواركين،مجله نيويورك ريويو آو بوكز،مارس 2006،ترجمه عبدي كلانتري)

اما اسلاوي ژيژك، فيلسوف و نويسنده اسلوونيايي مساله را به گونه ديگري ميبيند. او ميگويد زماني در لوبليانا (پايتخت اسلووني) اين مساله مطرح شد كه آيا مسلمانان حق دارند در اين كشور مسجد بسازند يا خير؟ در حالي كه محافظه كاران بنا به دلايل فرهنگي،سياسي و معماري با اين امر مخالفت ميكردند هفته نامه ليبرال ملادينا شديدا بر حقوق مسلمانان و حمايت از ساخت مسجد تاكيد مينمود. اما هنگام مساله كاريكاتورها همين هفتهنامه اقدام به چاپ آنها نمود در حالي كه همان محافظهكاران از كاريكاتورها انتقاد كردند! لذا ژيژك نتيجه ميگيرد كه تنها اصول ليبرال و آزادي بيان ميتواند شان و جايگاه مسلمانان را در اروپا (و در جهان) حفظ كند. البته وي معتقد است نميتوان مساله كاريكاتورها را با مساله احترام به عقايد ديگران يكي دانست. ژيژيك در نهايت ميپرسد: چرا نبايد اسلام را در نهايت احترام شامل تحليل انتقادي كنيم؟ (برگرفته از مقاله اسلاوي ژيژك،نيويورك تايمز،12 مارس 2006،ترجمه از عبدي كلانتري)

با اين حال كاريكاتورها انتقاداتي عميق و گسترده را نيز در پي داشت. مانند گونتر گراس نويسنده آلماني كه در جريان سلمان رشدي از مدافعان وي بود اما در ماجراي كاريكاتورها به شدت به انتقاد از اين اقدام پرداخت. و اين مساله و سوالات پيرامونش همچنان ادامه دارد. حد آزادي بيان، مساله اهانت و تمسخر و مساله خشونت و مجازات تمسخر...
انقلابها فرزندان روشنفكرانند، كه اگر انقلاب كبير فرانسه با اتكا به آراي توكويل و روسو به ثمر نشست و انديشههاي ماركس و انگلس از صافي لنين گذشت و انقلاب اكتبر روسيه را بنيان گذارد در ايران نيز «علي شريعتي»اي بود تا معلم انقلاب لقب گيرد و در تنور آتش انقلاب بدمد.
انقلابها اما فرزندان ناخلفند، چه نه انقلاب كبير آراي بانيانش را محقق كرد و نه انقلاب اكتبر خواسته و پيشبيني ماركس و انگلس بود. و همانند آن دو سرانجام انقلاب ايران نيز به غايت با آراي علي شريعتي در تضاد بود (و هست).
انقلابها را انقلابيها به وجود ميآورند و انقلابيها زماني انقلابي ميشوند كه راه، بر اصلاح بسته بينند. پس شعار را جايگزين شعور ميكنند و به جاي قلم اسلحه به دست ميگيرند و در عوض نافرماني مدني شورش مسلحانه به راه مياندازند و به جاي روشنفكر (يعني نياي فكري خويش) چريك تحويل جامعه ميدهند. جوانان پرشور، پيران متفكر را شتم ميكنند و چرخ انقلاب را با نيروي شور جواني به جلو ميرانند. چنانكه خردمند پيري چون «بازرگان» در هاي و هوي انقلاب در سوداي مشتي جوان، پرشور اما خام، گم ميشود، مورد اهانت قرار ميگيرد و مجبور به ترك كرسي دولت ميگردد.
انقلابها البته الزاما پيامآور سعادت نيستند. نه انقلاب كبير فرانسه مردمان سرزمين گلها را نجات بخشيد و نه انقلاب اكتبر، روسها را به نوايي رساند و نه انقلاب چين و نه كوبا و نه نيكاراگوئه و نه ... ايران.
انقلابيها، دولتهاي انقلابي روي كار ميآورند و دولتهاي انقلابي به حكم قاعدهاي استثنا ناپذير (همچون تمام حكومتهاي ديگر) به خطا ميروند و نياز به اصلاح ميابند. انقلابها اما با خشونت همراهند و خشونت مرگ انقلابيها را باعث ميشود و مرگ انقلابيها ارزشمند خوانده ميشود و ارزش راه بر اصلاح ميبندد. اينگونه است كه انقلابها اصلاح نميشوند مگر اينكه پايان يابند. چنان كه در فرانسه چنين شد و در روسيه و در كوبا نشد. پايان نيافت پس اصلاح نشد.
انقلابيها البته نه تنها با خشونت به حكومت ميرسند كه با خشونت نيز به حكومت دوام ميدهند. چه هر خشونتي مخالفي دارد و به حكم ارزشها هر انقلابي بايد مخالف را با خشونت آرام كند. اينگونه است كه انقلاب كبير فرانسه روبسپير ميآفريند و انقلاب روسيه استالين مخوف را به قدرت ميرساند و از دل انقلاب ايران، سعيد امامي و اشباح تاريكخانه و عاليجنابان سرخپوش و خاكستري بيرون ميجهند و دگر انديشان را ميكشند و دگرباشان را سلاخي ميكنند.
انقلابها فرزندان خويش را ميبلعند. اين را «فانون» ميگويد. اگر منتظري در حصر است و فروهرها وحشيانه كشته ميشوند و نهضت آزادي غيرقانوني خوانده ميشود و ... يعني اينكه فانون راست ميگويد.
با سپري شدن عصر انقلاب، انقلابيها نيز كم كم روي به دوران پيري ميگذراند. برخي اصلاحطلب ميشوند و برخي نميشوند و در هر روي دوران جواني خويش را مينگرند و حسرت ميخورند و قهقهه سر ميدهند! انقلابيها در پيري ديگر انقلابي نميمانند و ميكوشند تا جوانان ديگر انقلابي نشوند.
كلام آخر. عصر انقلابها به سر آمده. عصر انقلابيها هم.

صحنه تیرباران در روزهای نخست انقلاب. عکس از جهانگیر رزمی. برنده جایزه پولیتزر